تبليغاتX
عشق من

یک ساعت پس از خواستگاری

یک ساعت پس از خواستگاری

 

در خانه دختر:

 

مادر دختر از اینکه برای دخترش یه خواستگار دهن پر کن و شاخ اومده به شدت خوشحاله و توی پست خودش نمیگنجه و منتظره فردا زنگ بزنه به مهسا و مینا و ژینا تا حسابی بهشون فخر بفروشه . به دخترش هم این جملات رو میگه:« وای دخترم خیلی خوشحالم که بالاخره یه مرد خوب گیرت اومد.الهی خوشبخت بشی!» و در ادامه میگه : « فردا باید زنگ بزنم به خاله مینا و خاله مهسا تا بهشون بگم برن لباس بخرند! »

دختر خانواده: «نه مامان هنوز که هیچی معلوم نیست!»

پدر خانواده که تا الان کلی داشت ذوق میکرد و یه لبخند حاکی از پیروزی گوشه لبش نقش بسته بوده با شنیدن این حرف دختر خانوم خنده روی لباش خشک میشه و می خواد که دخترشو بلا نسبت مثل یه کاغذ تیکه و پاره کنه .ولی به سرعت به خودش مسلط میشه و میگه: « بله خانوم.جیران درست میگه.باید اول تحقیق کنیم در باره این خانواده .تو هم نمی خواد بری همه شهر رو پر کنی که چی شده.بذار یه کم بگذره »

 

 

در خانه پسر:

 

مادر پسر  در حالیکه توی دلش خیلی خوشحاله و کلی به خاطر بر و روی عروسش ذوق کرده ولی سعی میکنه قیافه سردی به خودش بگیره و به پسرش میگه:« این دختره چی داشت آخه؟ دختر خاله ت ، سایه خیلی بهتر بود » و در ادامه توی دل خودش میگه :مرده شور این خواهرمو ببره با اون دختر فیس و افاده ایش!

شاه داماد قصه ما که خبر نداره در دل مادرش چی می گذره ، وقتی این حرف مادرش رو می شنوه در حالیکه به شدت عصبانی شده تمام عقده هایی که توی این مدت از دختر خاله اش یعنی سایه خانوم رو در دلش انباشته کرده  یک دفعه بیرون میریزه و میگه:« آخه اون دختر افاده ای با اون دماغ عملی مزخرفش به درد زندگی مشترک نمی خوره و تازه آمارشو دارم و می دونم با چند تا پسر دوسته و چی کارا میکنه و ...» خلاصه یه سری از این حرف ها و دروغها که خود پسره هم نمیدونه از کجاش در میاره.

بابای خانواده هم که تا حالا نظاره گر بوده یک دفعه میاد وسط حرفشون و میگه: « خانم چیزی واسه خوردن نداریم؟!»

 

 

 

در دوران نامزدی:

 

در خانه دختر:

 

مادر دختر :« ببین دخترم تو متولد هزار و سیصد و شصت و دو هستی.که اگر در دو ضرب کنیم و به علاوه عدد جهارده بکنیم میشه ده هزار تا سکه! که چون من مامانتم و 46 سالمه باید ده هزار رو به علاوه 1460 بکنیم  که میشه پونزده هزار تا و  روندش که بکنیم سر راست میشه بیست هزار سکه ناقابل!یه وقت کوتاه نیای مامان ها! میگیم بیست هزار تا که به هیجده هزار تا راضی بشن!»

دختر در حالیکه به شدت نگران پریدن خواستگار ها و پشیمون شدنشونه میگه:« نه مامان.من اصلاً مهریه نمی خوام»

مادر دختر که از شنیدن این حرف نزدیک است منفجر شود در حالیکه به 14000 سکه مهریه دختر مینا و 15000 سکه دختر مهسا فکر میکنه می گوید « نخیر! من یه دختر که بیشتر ندارم که.یعنی من به عنوان یه مادر  که تمام جوونیمو پای دخترم ریختم حق ندارم خوشبختی دخترمو ببینم ؟»

پدر خانواده هم در چنین مواقعی سعی می کنه اون دور و ور آفتابی نشه!

 

در خانه پسر

 

مادر پسر : « ببین پسرم تو جوونی ،خامی ،تجربه نداری.اگه گفتن صد تا سکه مهریه باشه یه وقت نگی باشه ها! داداش بزرگترت  همش 5 سکه واسه زنش مهریه  زد تو هم 5 سکه میزنی!»

پسر در حالیکه می خواد هم مامانشو ناراحت نکنه هم  توجیحش کنه میگه:« آخه مامان جون  داداش کمبوجیه دوازده سال پیش عروسی کرد.الان تورمه، گرونیه ، تازه یارانه ها رو هم دارند حذف میکنند .اگه بگیم 5 تا سکه  مهر میدیم که جا میزنند و دخترشون رو بمون نمی دند! بابا تو یه چیزی بهش بگو»

مادر پسر :« ای بابا تو چقدر ساده ای بایرام! الان پسر خوب و درست و حسابی پیدا نمیشه.از خداشون هم باشه که دخترشون رو بدند به پسر من.همون 5 تا سکه!»

پدر خانواده هم در چنین مواردی با گفتن جمله« مامانت راست میگه پسرم » سعی میکنه غائله رو ختم به خیر کنه.

 

پس از این جدال و کشمکشی سخت بین دو خانواده آغاز میشه و عروس و داماد که شخصیت های اصلی داستان هستند مثل هویج و سیب زمینی تنها شاهد بکش بکش و جنگ خونین پدر و مادر هاشون هستند! در نهایت دو تیم بر سر تاریخ تولد عروس خانوم به عنوان تعداد سکه های مهریه به توافق میرسند!

 

 

 

 

 

مراسم عقد

 

خانه دختر

 

بر اساس توافقی که بین خانواده ها گرفته می شه برگزاری مراسم عقد به عهده خانواده عروس و برگزار مراسم عروسی به عهده خانواده داماد می باشد.

مادر دختر که عقد دختر مینا و دختر مهسا یادشه تمام تلاششو میکنه تا عقد دخترش تک باشه و حسابی پوز مهسا و مینا رو بزنه.

مادر دختر:« دخترم امروز هر کاری داری عقب بنداز چون قراره بریم پیش مادام ژودا تا یه لباس خوشگل واسه عقدت بدوزه»

دختر میدونه چندرغاز حقوق کارمندی باباش نمیتونه از پس خرید یه لباس 3 میلیون تومنی مادام ژودا  بربیاد ولی از طرفی هم خودش بدش نمیاد جلوی شبنم و تبسم (دوستای دوران دانشگاهش) حسابی پز مراسم عقدش رو بده و چشاشون کور بشه  برای همین با لحنی که مامانش پشیمون نشه میگه: « وای مامان چرا آخه اینقدر خودتو تو زحمت میندازی و خرج میکنی.من لباس عقد خودتو که مامان بزرگ واست دوخت رو هم میتونستم بپوشم.» و بعدش یورتمه کنان میره به سمت مامانش و بوسش میکنه و میگه:«تو بهترین مامان دنیایی!»

فقط یه نفر این وسط دهنش صاف میشه و جرئت اعتراض هم نداره و اون هم قاسم آقا پدر بدبخت عروسه!

 

خانه پسر

 

اوضاع عادیه و خانواده داماد همه سرشون به کار خودشون گرمه و مشغول خریدن لباس مراسم هستند.

 

 

 

مراسم عروسی

 

پدر داماد که در مرحله قبل فشار وارد آمده بر پدر عروس رو مشاهده کرد در این قسمت ابتدا دو هفته قبل از عروسی خانواده عروس دعوت می کنه خونشون و میگه: « به سلامتی و میمنت هدف ما رسیدن این دو تا جوون به هم بود که محقق شد. خود این دو تا هم الان بیشتر به فکر این هستند که هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.منم فکر کنم نیازی نباشه الکی بریز و بپاش بکنیم و یه عروسی آنچنانی بگیریم که 4 روز بعدش هم همه مهمونا فراموش میکنند.یه مراسم ساده میگیریم و فامیل های نزدیک رو دعوت میکنیم و اینشالله پولی رو که می خوایم خرج عروسی کنیم توی زندگی به این دو تا جوون کمک می کنیم .نظر شما چیه قاسم خان؟»

پدر عروس هم که همه جوره خلع سلاح شده میگه:«بله خوب منم باهاتون موافقم»و زیر چشمی مادر عروس رو نگاه میکنه که سوزن که هیچی ، میخ هم بزنی خونش در نمیاد!

 

خلاصه در نهایت هم مراسم عروسی برگزار میشه و عروس و دامادی که در هیچ کدوم از مراحل قبل از ازدواج تصمیم گیرنده نبودند به میمنت و خوشی میرن سر خونه و زندگیشون

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بیست و پنج سال بعد:

 

ــــ بابا بایرام .مامان جیران من زن میخوام!

ــــ  چی؟غلط کردی .تو هنوز بچه ای.تازه زنتم خودم انتخاب میکنم.من از وقتی کوچیک بودی با آبجی شهینم سر تو و شیلا قرار مدار گذاشتیم!

ــــ مامانت راست میگه پسرم   

 


 

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


تلخی انتظارررررررررررر

واین روزم به پا یان رسید

              همچون دگر روزها

و از انتظار پا هایم سبز شده اند

              ودر چشمانم جوانه زده

نمی دانم با چه زبانی اواز غم ا نگیزین

               انتظارها را برات بخوانم

که زود تر بیایی وجاده ها شرمسارند از

                خبر همیشگی ادامه

 انتظار و تکرار دوباره کم کم دارم احساس

                می کنم که چرا ان

 قاصدک هایی را که می فرستادم دگر هرگز

                باز نمی گشتندحالا

 می فهمم که چرا هیچ قافله ای به سوی من پرواز نمی کند

 


 

نوشته شده توسط آوا در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت 5:56 موضوع | لینک ثابت


یک ملا ویک راهب

یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند

و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند

 در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. 

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد.

 راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند

. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:

« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم

. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست.

 در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد

:« من دخترك را همان جا رها كردم

 ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»
 


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:34 موضوع | لینک ثابت


راننده تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"


 

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت


نامه ایی از خدا

              
    
 بنام خدا

نامه ای از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بیدار

   شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف

  بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی

   که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که

 خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

   وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر

   می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من

   بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی

   منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک

   صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

  خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن

   دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با

   خبر شوی.

  تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان

   می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم

   قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت

   می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم

   نکردی.

   تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

   انجام دادن داری.

   بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم

   تلویزیون را دوست داری یا نه؟

  در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از

   روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

   نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه

   انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه

   می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

  موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به

   اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً

   به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من

   همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از

   آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو

   چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز

   منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از

   قلبت که متشکر باشد.

  خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته

   باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق

   تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

  آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

   اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...  دوست و دوستدارت: خدا

 
 
  یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های  زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند
 
 دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی  داشته باشید
 
در پناه خدا


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 0:31 موضوع | لینک ثابت


بهترین ها در زندگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 
سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.
پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميق‌ترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.
خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.

بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.
پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.
سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.
روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.
ضعيف‌ترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.

تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.
محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.
سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.
لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.
ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.
سالم‌ترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.
اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.

دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.
زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.
آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.

عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.
مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي پشت سرت باش.
تاريك‌ترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.
كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.

صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.
قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.
تنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...


 

نوشته شده توسط آوا در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت


برای گفتگوی تلفنی هم میتوانید به مدت

 تماس تلفنی صیغه بخوانید

 

 فكر كنم شنبه بود، ظهر تا خونه اومدم بی‌اختیار اول تلویزیون رو

 روشن كردم و بعد مشغول گرم كردن ناهارم شدم.

 داداشم هم سرزده آمد.

 ای بخشكی شانس! مگه می‌ذاره چیزی به من برسه!
داشتم آب غذا رو زیاد می‌كردم كه صداشو شنیدم:

- تو كه هر مزخرفی كه تلویزیون داشته باشه نگاه می‌كنی!
زنی مجتهده -در كانال دو- داشت به سوالات مذهبی جواب می‌داد.

 اتفاقا نه توجهی به حرفاش داشتم و نه از توی آشپزخونه تلویزیون

 معلومه كه نگاه كنم. فقط از روی عادت و اینكه صدایی تو خونه بیاد

روشنش كرده بودم.

برادرم رفت كنترل تلوزیون رو از روی میز برداشت كه یا خاموش كنه

 یا بذاره روی یه كانال دیگه كه ناگاه صدای دختری از تلفن تلویزیون

اومد كه از زن مجتهده می‌پرسید:

- مدتیه با پسری غریبه تلفنی صحبت می‌كنم. گناه نمی‌كنم؟

خانم مجتهده كمی روی صندلی جابه‌جا شد. چادرشو با انگشت

 اشاره بیشتر روی صورتش آورد و گفت:

- برای صحبت با مرد غریبه بهتره اول تماس یه صیغه

محرمیت به مدت طول مدت مكالمه با هم بخونید تا با خیال

 راحت راجع به همه چیز حرف بزنید. مثلا یه ساعت،

دوساعت یا بیشتر. داداشم ضمن ناباوری از چیزی

 كه می‌شنید، انگشتش روی دكمه‌ی كنترل خشكید و از

 خنده ریسه رفت... زن مجری هول شد. حرف گذاشت در

 دهن بانوی مجتهده:

- با اجازه‌ی پدرش البته!!

- خوب... بهتره پدر هم خبر داشته باشه.

صدای خنده‌ی داداشم دیگه تا هفت‌خونه اونورتر می‌رفت...

- و ادای دختری مذهبی رو درآورد.

   با صدایی زیر زنونه: الو حجره‌ی حاجی ترخان؟

 بسم‌الله‌الرحمان الرحیم، برای دو ثانیه صیغه‌ت می‌شم

 اصغر جیگر(صدای ماچ) ذلیل‌مرده، گوشی رو بده دست آقام.

سلام آقا جون! خواستم اجازه بگیرم برای نیم ساعت با پسر

همسایه اینوری صیغه‌ی تلفنی بشم؟ چی؟ نه بابا صبح صیغه‌ی

 پسرخاله محمد شدم. نخیر! بعدش همسایه‌ی اون‌وری بود!

حالا این‌وریه! روزی چند تا؟ مگه گناه كردم آقا جون؟ سنت

 پیغمبره! چی، زمان پیغمبر تلفن نبود؟ خوب مجتهدین رو

 برای چی گذاشتن؟ تطبیق


 

نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان بعد از مدتی می خوام دوباره بنویسم امیدوارم که بتونم دوباره از دلم بگم

میدونی وقتی از من خواستی که به تو فکر کنم

دیگه داشتم از خودم خجالت می کشیدم

وبرای اینکه تمام مدت فقط وفقط به تو فکر

 می کردم نمی دونم باید این موضوع رو بهت

 می گفتم احساس می کنم که هیچ مردی

برای همسرش چنین نبوده که تو برای من

 هستی،بیابانی بزرگ بدون شکوفه های گل

 سرخ وظرفیت شادی من مانند دره ایی عمیق

 وتاریک در مقابل این سیل نقرگون،نمی دونم جای

شگفتی هست که گمان می کنم خواب می بینم

 واینکه باور ندارم البته نه تو را بلکه سرنوشت خودم را

 


 

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت


چرا دختران به خواستگاری پسران می روند

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگا
ه


 

نوشته شده توسط آوا در یکشنبه دهم آذر 1387 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت


به سلامتی

به سلامتی

 



 


 

نوشته شده توسط آوا در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 1:50 موضوع جاده | لینک ثابت


راه رسیدن ارامش بعد از طلاق

 امیدوارم هیچ وقت کسی تو زندگی طلاق نگیره اگر هم گرقت قسمت این بوده ومی تونه این مطلب رو بخونه بدرد ش می خوره

جدايي دردناك است و اين يك حقيقت تلخ است. مگر اين كه شخص از نظر احساسي بسيار سرد و غيرصميمي باشد. از دست دادن عزيز همواره يكي از بدترين تجربه‌هاست. شخص دوست دارد در چنين شرايطي به گوشه‌اي برود و با خودش تنها باشد و تمام اينها پس از گريه كردن است.

شايد گريه كردن ساده‌ترين كاري باشد كه در چنين مواقعي مي‌توان انجام داد.اما فرد نياز به زمان دارد. زماني براي سپري كردن و غلبه بر سختي و التيام نسبي زخم‌ها.

كارشناسان اين زمان را زمان سوگواري مي‌نامند. چنانچه شما نيز عزيزي را از دست داده‌ايد و يا پس از مدتي كه در زندگي مشترك بوده‌ايد از همسرتان جدا شده‌ايد ، نياز به اين زمان سوگواري داريد. پس نخواهيد آن را انكار كنيد.

اما بهترين راه براي بهتر سپري كردن اين دوران چيست؟

واقعيت اين است كه پاسخ اين پرسش بستگي دارد به اين كه شما چه نوع شخصيتي داريد. برخي افراد خود را در كارشان غرق مي‌كنند ، برخي ديگر در خانه مي‌مانند و غصه مي‌خورند. برخي ديگر نيز به افراط و تفريط در كارها مي‌پردازند.

بهترين راه علاج آن چيزي است كه به جايگزين‌درماني معروف است. به اين معني كه فقدان يا كمبود عشق و محبت را با فعاليت يا كار دوست‌داشتني ديگر جايگزين كنيد. براي مثال، با تغذيه مناسب و رفتن به سالن‌هاي ورزشي و انجام فعاليت‌هاي ورزشي به جسم و بدن خود محبت كنيد. اما اين كه چگونه كار را آغاز كنيد به ترتيب زير است:

با بخشش شروع كنيد

جدايي و طلاق بسيار دردناك است و شايد زخم‌هاي زيادي از آن بر روح و روان طرفين مانده باشد ، اما بدانيد قطعا شما نيز گفتار و كردار زيبا و دوست‌داشتني در اين باره نداشته‌ايد. هر دو از هم رنجيده‌خاطر هستيد ، اما مرور اتفاقات تلخ فقط حال تان را بدتر مي‌كند.

پس سعي كنيد با وجود مخالفت با برخي رفتارها بتوانيد از آن ها بگذريد و خود را به دست پروردگار بسپاريد.  البته اين كار ساده نيست، اما بهترين مجرا براي خروج و تخليه ناراحتي و خشم به شمار مي‌رود.

ورزش يعني خروج از افسردگي‌

تيلور، يكي از استادان دانشگاه استانفورد معتقد است ورزش يكي از شيوه‌هاي موثر براي خروج از افسردگي است. تاثيرات مثبت ورزش بر بدن همواره مورد توجه قرار مي‌گيرد اما تحقيقات مشخص كرده است افرادي كه ورزش مي‌كنند با تقويت حافظه و روحيه احساس رضايت بيشتري از زندگي مي‌كنند.

ورزش با كاهش استرس و افزايش احساس شادابي موجب احساس بهتر و رضايت بيشتر در افراد صرف‌نظر از وضعيت زندگي و مشكلات مي‌شود.

متخصصان معتقدند ورزش مانند داروي ضدافسردگي عمل مي‌كند و چنانچه روزانه 30‌‌دقيقه سريع راه بروند يا به طور منظم ورزش كنند ، پس از 10 روز تاثير آن را در بهبود وضعيت روحي و شادابي خود خواهند ديد.

از طرف ديگر، چنانچه ورزش به مدت طولاني در فعاليت‌هاي ثابت روزانه گنجانده شود ، موجب عملكرد بهتر مغز شده و مواد شيميايي مسوول داشتن احساس بهتر و رضايت وارد خون مي‌شود.

روابط دوستانه را گسترش دهيد

به جاي انزوا و دوري از جمع روابط دوستانه را گسترش دهيد. به ياد داشته باشيد دوستي‌ها شادي‌ها را مضاعف و غم‌ها را تقسيم مي‌كند.

در روابط دوستانه مهر ورزيدن وجود دارد و همين امر براي تان بسيار مفيد خواهد بود. حتي اگر در يك لحظه جز خودتان كس ديگري براي مهر ورزيدن وجود نداشت يا امكان مهرورزي را به شما نمي‌داد. بدانيد افرادي كه نمي‌توانند خودشان را دوست داشته باشند ، هرگز قادر به محبت كردن به ديگران نيز نيستند. پس از خودتان شروع كنيد. اما سعي كنيد رفت و آمد با افراد گوناگون را نيز تجربه كنيد. به اين ترتيب حتي مي‌بينيد كه افراد خصوصيت‌ها و نقاط مثبت و منفي زيادي دارند و از اين رو بخشيدن خود و ديگران نيز براي تان ساده‌تر مي‌شود.

به ياد داشته باشيد دوستي‌ها شادي‌ها را مضاعف و غم‌ها را تقسيم مي‌كند.

 

به خودتان بينديشيد

با خواندن يك اثر يا مطلب آموزشي - ادبي يا علمي- فكر خود را دوست بداريد و به پرورش آن كمك كنيد. با آرامش و پاك كردن فكر خود از مسائل نا خوشايند يا نشستن كنار رودخانه يا دريا به روح خود عشق بورزيد و به شادابي آن كمك كنيد. احتمالا منظور اصلي و جان مطلب را گرفتيد. انتخاب فعاليت‌هاي انرژي‌زا و خشنودكننده مي‌تواند موجب رضايت شما از خود به عنوان يك انسان مستقل شود و موجب شود تا بتوانيد بهتر بر شرايط موجود غلبه كرده و آن را بپذيريد.مي گويند در پس هر تاريكي روزنه‌اي براي نفوذ روشنايي است. فقط بايد با پيدا‌كردن آن روزنه به قلبتان به روشنايي آن كمك كنيد.

به اين ترتيب در حدود 2 سال ديگر مي‌توانيد به حالا فكر كنيد و از اين كه بهترين كمك را به خود كرديد ، احساس رضايت كنيد و از اتفاقاتي كه برايتان افتاده خوشحال شويد يا مي‌توانيد وقت خود را صرفا با غصه خوردن سپري كنيد. البته با انتخاب راه دوم وقتي در آينده به اين لحظات مي‌انديشيد جز تاسف و نارضايتي چيزي عايدتان نخواهد شد. حالا كدام راه را انتخاب مي‌كنيد؟!

ويليام شكسپير مي‌گويد: افرادي كه حوصله ندارند چقدر ناتوان هستند. آنچه آسيب ديده بتدريج بهبود مي‌يابد ، پس با خود مهربان باشيد و بدانيد غم‌ها به آرامش مي‌رسند. پس انتخاب كنيد كه رضايت و شادي مي‌خواهيد و به گذشته فكر نمي‌كنيد. حالا فقط امكان حركت به آينده است. به خود فرصت بدهيد با رعايت موارد فوق تجربه‌هاي تلخ را با افكار خوش پشت سر بگذاريد


 

نوشته شده توسط آوا در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت


آقایون چه همسری می خواهند

 

از زبانه آقایون(انتظارات مردها)

 

خانم ها معمولا اظهار مي دارند که رفتار آقايون آنها را تا حدي گيج مي کند و به درستي نمي توانند تشخيص دهند که مردها از آنها چه انتظاراتي دارند. آنها از اينکه نمي توانند مردها را راضي نگه دارند اندکي ناراحت هستند. البته امروزه کمتر اتفاق مي افتد که خانمي به رضايت و يا عدم رضايت مردها اهميت دهد،
چرا که خانم ها تصور مي کنند که با در اختيار گذاشتن مسائل جنسي تمام مشکلات به راحتي قابل حل شدن مي باشد. تا زماني که يک چنين ديدي نسبت به زندگي داشته باشيد همه چيز بر وفق مراد پيش خواهد رفت، اما... بدون توجه به اينکه چنين نقطه نظري درست است و يا اشتباه بايد توجه داشته باشيم که مردهاي امروزي، با تلاش هر چه بيشتر در پي يافتن جايگاه واقعي خود در اجتماع هستند. خانم هايي را داريم که به عضويت ارتش و پايگاه هاي فضايي در آمده اند و به خوبي از انجام وظايفي که بر گردن آنها نهاده مي شود بر مي آيند. آنها در ساير مشاغل صنعتي ديگر هم در حال پيشرفت و ترقي مي باشند. رفته رفته قلعه مستحکم مردها در حال ويران شدن است و آنها احترام و ارج و قرب گذشته خود را کم کم از دست رفته مي بينند.

اگر يک خانم اين مقاله را بخواند شايد با خود بگويد که خوب اين مشکل مردهاست و خودشان هم بايد به فکر پيدا کردن راه حلي براي آن باشند. بله درست است اما نبايد انتظار داشت که به يک باره معجزه روي دهد و همه چيز مطابق ميل آنها شود. تاريخ براي ساليان دراز جايگاه و عملکرد مردها را در جامعه معين کرده و شما به راحتي نميتوانيد در عرض چند سال آنرا تغيير دهيد. شايد کمتر افرادي بتوانند در مقابل پيشرفت ها و موفقيت هاي خانم قد علم کنند اما يک چنين وضعيتي به طور قطع با خود مشکلاتي را نيز به همراه مي آورد. يکي از مشکلات همانطور که قبلا نيز به آن اشاره داشتم اين است که مرد قرن بيستم چه انتظاراتي دارد.

آقايون کم کم متوجه مي شوند که جايگاه آنها چنان که در گذشته بوده، نيست. ديگر هيچ رد پايي از زمانيکه مردها نان آور خانه بودند و خانم ها هم بايد در خانه مينشستند و فرزندان خود را بزرگ مي کردند، نمانده است. شايد چنين تغيير شگرفي مستلزم سپري شدن مدت زمان بسيار زيادي باشد اما همانطور که مشاهده مي کنيد اين امر در جوامع غربي با روند چشم گيري در حال پيشروي است. اين روزها مردها مي دانند که اگر بخواهند براي خود همسري پيدا کنند بايد سخت تر از گذشته کار کنند و خانم ها سنگ هاي بيشتري در جلو پايشان مي اندازند.

خوب، حالا مردها واقعا به دنبال چه چيز هستند؟

* اول از همه مردها به دنبال کسي هستند که تشنه عشق و محبت باشد. شايد اين حرف بسياري از خانم ها را غافلگير کند اما مردها دوست دارند مورد دوست داشتن قرار بگيرند و خودشان نيز کسي را دوست بدارند. مشکل اينجاست که خانم ها برخورد بي احساس و سردي با آنها دارند. پيدا کردن خانمي که قابل دوست داشتن باشد کمي مشکل است و مردها از اينکه بفهمند دختر روياهايشان را پيدا کرده اند خوشحال مي شوند.

* مردها دنبال خانمي مي گردند که در نظرشان جذاب باشد. خانم ها اغلب تصور ميکنند که مردها خيلي سطحي نگر بوده و تنها چيزي که برايشان اهميت دارد وضعيت ظاهري خانم مي باشد. مردها لزوما به دنبال خانم هاي کمر باريک نمي گردند و اکثر آنها از خانم هاي چهل کيلويي خوششان نمي آيد، بلکه آنها مي خواهند کسي را داشته باشد که به وضعيت ظاهري خود افتخار کند (البته اين کار را نبايد بيش از اندازه انجام دهد). مردها از داشتن نامزدي که قيافه خوبي داشته باشد لذت مي برند و من فکر نمي کنم که مردي چيزي جز اين به شما بگويد.

* مردها به دنبال خانم هايي هستند که بتوانند به آنها اعتماد کنند. کسي که آنها را به خاطر خودشان بخواهد، کسي که بتوانند به او ايمان داشته باشند. شايد برايتان عجيب باشد اما برخي از خانم ها قابل اعتماد نبوده و بسيار بي وفا هستند. همين امر باعث مي شود که مردها محتاط تر عمل کنند. بوسه روز عيد و يا عشق بازي ها اصلا به حساب نمي آيند و اين جزئي از خصوصيات خانم هاست. آقايون به شدت از بي وفايي و بد قولي بيزار هستند و به دنبال کسي مي گردند که بتوانند از صميم قلب به او اعتماد کنند.

* مردها مي خواهند براي خود تشکيل زندگي خانوادگي دهند و به دنبال شريکي هستند که بتواند با او در خانه زندگي کند. خانم هايي که در محيط هاي اجتماعي فعاليت مي کنند براي مردها قابل قبول تر هستند چرا که آقايون تصور مي کنند خيلي بهتر مي توانند با اين گونه افراد ارتباط برقرار کنند و ارتباطشان پايدار تر خواهد بود.

* مردها به دنبال خانم هايي با روحيه زنانه و مهربان مي گردند زيرا چنين خصوصياتي باعث مي شود که يک زن بتواند مادر بهتري براي بچه هايش باشد. البته اين امر بدان خاطر نيست که مردها انتظار دارند خانم ها آنها را نيز تر و خشک کنند بلکه بدان خاطر است که دوست دارند فرزندانشان در آغوش مادر مهربان و دلسوزي پرورش پيدا کنند.

* مردها به دنبال خانم هاي خوش مشرب هستند. بعضي از خانم ها خيلي سخت گير بوده و براي جزئيات اهميت بيش از اندازه اي قائل مي شوند. آيا تا به حال دختر هايي را ديده ايد که داراي خلق و خوي پسرانه هستند؟ مردها مي خواهند از در کنار هم بودن با همسر خود لذت ببرند و احتياج به محبت دارند به همين دليل هميشه به دنبال فرد خوش طبعي هستند که بتوانند در کنار او به آرامشي که آرزوي آن را دارند دست پيدا کنند.

* مردها به دنبال زن هايي هستند که حس و ظرافت زنانه خود را حفظ کرده باشند. البته منظور ما آن دسته از خانم هايي نيست که دائما به دنبال مد مي روند و چهره خود را به انواع و اقسام اشکال مختلف در مي آورند. خانمي که بادگلو مي زند و از خود گاز معده خارج مي کند هيچ گاه براي يک مرد قابل قبول نخواهد بود. اين روزها خانم ها ممكن است از مشروبات الکلي استفاده کنند که اين کار نيز به نوبه خود باعث ميشود که نظر جنس مخالف به آنها جلب نشود. بعضي از خانم ها هستند که در زمان عصبانيت هر چه که دلشان مي خواهد بار طرف مقابل مي کنند که اين کار به هيچ وجه به مزاج آقايون سازگار نيست. مردها نمي خواهند رفتار همسرشان به اندازه خودشان بي شرمانه و توهين آميز باشد.

* مردها کسي را مي خواهند که حامي و پشتيبانشان باشد. خيلي از خانم ها منتظر هستند که اشتباه کوچکي از آقا سر بزند که آنها را به باد انتقاد بگيرند و در مسائل خصوصي و حتي شغلي شان دخالت کنند. آقايون به ارتباط خود به عنوان يک سيستم محافظ نگاه مي کنند زمانيکه خانم نتواند يک چنين حسي را در آنها به وجود آورد و از اين گذشته تا آنجا که مي تواند از آنها انتقاد هم بکند، چيزي نمي گذرد که آقا از او جدا مي شود.

* مردها از خانم هاي عصبي که تمام مدت داد و فرياد مي کنند خوششان نمي آيد. آنها خانم هايي را مي پسندند که اهل بحث و گفتگو باشند و قادر باشند که مشکلاتشان را از راه هاي منطقي حل کنند. شايد خلق و خوي آتشين شما را در همان روزهاي اوليه اندکي جذاب باشد اما در روز 500 به هيچ وجه به شما افتخار و قدرت نخواهد بخشيد.

* مردها از خانم هايي که آنها را به چالش وا مي دارند خوششان مي آيد. دوست ميدارند که خانم ها، آنها در انتظار بگذارند. مردها معمولا زماني که احساس امنيت کنند اندکي در رابطه تنبل مي شوند اما زمانيکه آنها را به چالش وا مي داريد، حداقل کاري براي انجام دادن دارند. اگر مي خواهيد مرد خود را همواره به خود علاقمند نگه داريد بايد او را هميشه به چالش وادار کنيد.

* معمولا آقايون در مورد مسائل جنسي اندکي خود دار تر از خانم ها هستند. باور کنيد که حقيقت دارد. مردها مي دانند که در رخت خواب چه مي خواهند و به همين دليل توجه خود را بر روي آن معطوف مي کنند. شما به هيچ وجه آن همه شور و اشتياقي که به مردها نسبت مي دهند را نمي توانيد در دنياي واقعي در وجودشان پيدا کنيد. مردها در جهان واقعي بسيار محافظه کار هستند. آنها با هر کسي مي توانند اوج لذت و خوشي خود را تجربه کنند و نيازي به داشتن همسران متفاوت ندارند. در بسياري از آزمايشاتي که انجام شده نتيجه بر اين اصل استوار بوده که مردها دوست دارند در تخت خود به راحتي بخوابند و اين خانم ها هستند که بهانه گرفته و اظهار مي دارند که از اين نوع رابطه خسته مي شوند.

* مردها به دنبال همسري مي گردند که به آنها متعهد باشد. هر چند پيدا کردن چنين شخصي مشکل است اما مي توانيد حداقل آرزوي داشتن يک چنين همسري را داشته باشيد. مردها نامزدي را دوست دارند که بتوانند به او اعتماد کنند و مشکلات و ناراحتي هايشان را با او در ميان بگذارند. تعهد مثل يک خيابان يکطرفه نيست و بايد از جانب هر دو طرف رعايت شود. چنين نيازي براي هميشه در وجود تمام مردها باقي خواهد ماند.

* مردها دوست ندارند که تنها زندگي کنند. مقاله اين دفعه بسيار بحث بر انگيز است و ممکن است من را به جرم اشتباهات فاحش دستگير کنند! اما زيبايي نظر و عقايد شخصي، اين است که هر کس هر چيزي را که دوست داشته باشد مي تواند بگويد. حقيقت اين است که مردهاي امروزي به دنبال يک خانم مجرد قابل اطمينان و جذاب هستند که بتوانند رابطه بلند مدتي را با او آغاز کنند.

آنها مي خواهند با او از زندگي خود لذت ببرند و دقايق خود را با او تقسيم کنند تا آرام و قرار بگيرند. افراد مجرد کمي وجود دارند که خواهان ارتباط بلند مدت هستند. مشکلي که مردها با آن مواجه هستند اين است که دنيا به طور کلي عوض شده. زماني که انتظار هيچ چيزي را ندارند به سرعت برايشان زن مي گيرند و طوري که متوجه نشوند بچه دار مي شوند. آنها فقط و فقط به دنبال ارزش و احترام از طرف شريک زندگي خود هستند و بس.

در حاليکه خانم ها در نقشهاي اجتماعي خود بسيار موفق هستند خوب است که هيچ گاه از ياد نبريم که جايگاه اصلي آنها به خانه و خانواده شان تعلق دارد


 

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


سلام به دوستای عزیز

باید ببخشید اگر مطلبی در وبلاگ نوشتم

که باعث ناراحتی اقایون ویا خانوم های عزیز شده

بیشتر برای طنز وخنده بوده

اخه وبلاگم یه کم بی حال شده بود می خواستم از بی حالی

در بیاد امیدوارم خوشتون اومده باشه و ممنون که نظر دادید

وحتما مطلبی هم درباره  دوست دختر ازاری هم واستون می نویسم

واسه خاطر این که اقایون دلخور نشن فعلا بای


 

نوشته شده توسط آوا در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


پنج سوال که بهتره زن ها از مردها نپرسن


پنج سوال مهم در زندگي زناشويي
بر اساس يه تحقيق، ? سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند!
چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!!...

اين ? سوال عبارتند از

 به چي فکر مي کني؟...
 آيا دوستم داري؟...
 آيا من چاقم؟...
به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...
 اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
براي مثال:
 به چي فکر مي‌کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي‌کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي‌کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ???? بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن، درباره‌ش حرف مي‌زدم!“...
 آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط‌ترند مي‌تونن بگن: “بله عزيزم!“... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله، احساس بهتري پيدا مي‌کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟... من؟!
 آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين!... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي‌تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق‌تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه‌ات فکر مي‌کردم!
به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اينجا مي‌تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه‌اي خوشگله!
ب) نمي‌دونم اينجور موارد رو چطوري مي‌سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي‌کردم!
 اگه من بميرم تو چيکار مي‌کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه اجتناب ناپذير فقدان تو، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“... اين سوال، همونطور که توي گفتگوي زير مي‌بينين، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني‌تر باشه!...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي‌کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي‌پرسي؟ اين سوال منو نگران مي‌کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي‌کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي‌کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي‌کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي‌کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي‌کني و عکسهاي اونو به ديوار مي‌زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!


 

نوشته شده توسط آوا در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 10:8 موضوع | لینک ثابت


روش دوست پسر ازاری به دخترای عزیز توصیه می کنم

- اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر آروین نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ می تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.



2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و .........



3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.



4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.




5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره.

6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید.


7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.



8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید

با عرض شرمندگی بدلیل اینکه آقایون زیاد اذیت نمی شن مطالب کمتر بود.


 

نوشته شده توسط آوا در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting عشق من

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting عشق من

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting عشق من

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting عشق من

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">کد آهنگ